معضلات سیستماتیک کنه­های سخت و نرم

به نظر حقیر علم تاکسونومی کنه از اساس بحث برانگیز و جنجال آفرین است. به عنوان مثال گاهی یک محقق به علت رویکرد و رویه علمی خود تا حدودی هم تحت تأثیر روحیات خود است، مثلاً چرا شولز 80 گونه، زیر گونه، نژاد و فرم را در مورد هیالوما توصیف می­کند در حالی که نیومن همه آنها را تنوعی از یک گونه می­داند؟ چرا دلپی و فلدمن-موسام رویه متعادل تری در پیش می­گیرند و دلپی 10 گونه را پیشنهاد می­کند؟ چرا در تشخیص برخی گونه­ها دچار تردید می­شویم؟ این سوالات و ده­ها سوال دیگر در علم هیالوما شناسی مطرح است. البته در مورد درماسنتور مارژیناتوس هم وضعیت به این شکل است، مثلاً آیا درماسنتور نیوئوس واقعاً در طبیعت یافت می­شود؟ یا اینکه آیا درست است اساس تشخیص درماسنتور راسکمنسیس فقط الگوی منقش اسکوتوم باشد؟ یا مثلاً صفت عمق پایه کاپیتلوم در هیالوما آسیاتیکوم گاهی برای یک تاکسونومیست خیلی عمیق به نظر می رسد در حالی که این در حقیقت ممکن است خیلی عمیق نباشد مثلاً بعد از اندازه گیری متوجه شدم که این صفت که خیلی عمیق به نظرم می رسد فقط 7 صدم میلی متر عمق دارد که نسبت به بقیه که خیلی هم عمیق به نظر نمی رسند اختلاف زیادی ندارد (9 و 10 صدم میلی متر برای بقیه).

محققان علم تاکسونومی کنه­ها امیدوارند تا بتوانند هویت­هایی را که ما در کتاب­ها و مقالات آنها را به اسامی مختلفی نامگذاری کرده­ایم حقیقتاً تعیین هویت کنند و به سوالات زیر پاسخ دهند:

1-آیا این نمونه که در اختیار من است همان نمونه تعیین هویت شده توسط فلان نویسنده است؟

2-آیا امکان دارد نمونه­ای که در اختیار من است زیر گونه یا گونه­ای جدید باشد؟ (چنانکه مثلاً فیلی پووا گروه آرگاس رفلکسوس را بر اساس اندام هالر از هم جدا نموده است)

3-اصلاً چه دلیلی وجود دارد یک نویسنده دو فرد کنه را که ظاهراً به هم شبیه هستند یک گونه معرفی نکند بلکه به دنبال صفات خیلی ریز و مشکلی بگردد تا آنها را به عنوان دو هویت مختلف (گونه یا زیر گونه) معرفی نماید.

4-آیا کارهای مورفولوژیک (مثل کارهای دیمیتری آپان اسکویچ روی هیالوما) توانسته است به معضل هیالوماها خاتمه دهند و آیا طراحی کارهای مولکولی باید چگونه باشد تا بتواند در راستای حل معضل هیالوماها از آن بیشترین بهره را برد.